اسم اسلم، یکی از نام های زیبای پسرانه ترکی است که به معنی سالم، بی گزندتر می باشد. در ادامه شما عزیزان همراه را با معانی دیگر این نام آشنا می کنیم.
معنی اسم اسلم

معنی اسم اسلم

معنی اسم اسلم

  • معنی نام اسلم در زبان ترکی سالم و بی گزندتر بیان شده است.

معنی اسلم در لغت نامه دهخدا 

  • اسلم. [ اَ ل َ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از سلامت. سالم تر. بسلامت تر. درست تر. سلیم تر. بی گزندتر: اسلم طرق این است… اسلم شقوق فلان است.
    اسلم. [ اَ ل ُ ] (ع اِ) ج ِ سَلم.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (ع ن تف، اِ) یا عِرْق ِ اسلم. باسلیق ابطی است. یعنی رگ باسلامت تر و باسلیق ابطی را باسلامت تر از بهر آن گفته اند که اندر زیر آن شریان نیست و اندر زیر باسلیق مادیان شریان است. و نیش رگ زن بخطا بشریان نیاید.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (ع اِ) طفی. شاخه های مقل.
    اسلم. [اَ ل َ ] (ع اِ) مؤلف عقدالفرید آرد
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) (کوه…) کوهی است بخراسان که خط سرحدی ایران و روسیه از شمالی ترین قله ٔ آن میگذرد.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) نام قبیله ایست در عرب. بنی اسلم نام سه قبیله از قبائل عرب است.
    اسلم.[ اَ ل َ / ل ُ ] (ع اِ) نامی از نامهای مردان عرب.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) نام ساربان رسول صلی اﷲعلیه وآله و او رفیق رافع بوده است. .
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) نام مولی عمربن خطاب. وی سپس بخدمت رسول صلوات اﷲعلیه رفت ولی حدیثی از آن حضرت نقل نمیکند و از ابوبکر، عمر، عثمان و اصحاب دیگر روایت دارد و در روایت موثق است. و نظر بروایتی از اهالی یمن است و بروایت دیگر حبشی است.در سال 11 هَ. ق. رسول (ص ) او را از عمر بخرید و در سنه ٔ 80 هَ. ق. در 114 سالگی درگذشت.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) مولای ابن المدینه. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب حسین (ع ) شمرده است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) مولای علی بن یقطین. رجوع به سلم شود.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) وی پدر زیدبن اسلم و جد عبداﷲبن زیدبن اسلم است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) رجوع به شقّانی شود.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن احمدبن سعیدبن قاضی الجماعه اسلم بن عبدالعزیز، مکنی به ابوالحسن. او راست : کتاب اغانی زریاب.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن احمد بوتقی، از مردم بوته، دهی بمرو. محدث است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن الحاف بن قضاعه. بروایتی سلمی مادر ابن خزیمه از اجداد رسول (ص ) بنت وی بود.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن اَیْمَن تیمی مِنْقَری کوفی. خاندان او بطنی از سعد از تمیم اند و جد او منقربن عبیدبن مقاعس است. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب باقر شمرده است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن بَجْره انصاری. ابن ماکولا و دارقطنی او را اسلم بن اوس بن بجره خوانده اند. گویند پیغمبر اسیران بنی قریظه را باو واگذار کرده است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن جبیرهبن حصین انصاری اوسی اشهلی، از فرزندان عبدالاشهل. در اسدالغابه و الاصابه او را یاد کرده اند.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم. وی پسر عم پیغمبر (ص ) بوده و درعداد صحابه شمرده شده است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن زرعه الکلابی. ابن زیاد وی را با دوهزار تن بجنگ ازارقه فرستاد.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن زید الجهنی. از برگزیدگان عباد اسکندریه. ابراهیم بن ادهم گوید در اسکندریه مردی را دیدار کردم که او را اسلم بن زیدالجهنی گفتندی، مرا گفت : کیستی ؟ گفتم : جوانی از مردم خراسان. گفت : چه ترا بخروج از دنیا واداشته ؟ گفتم زهد در آن و امید بثواب خدای تعالی. گفت : ان العبد لایتم رجاؤه لثواب اﷲ تعالی حتی یحمل نفسه علی الصبر. مردی که همراه وی بود او را گفت : صبر چیست ؟ گفت : ان ادنی منازل الصبر أن یروض العبد نفسه علی احتمال مکاره الانفس. من گفتم : سپس چه ؟ گفت : اذا کان محتملاً للمکاره اورث اﷲ قلبه نوراً. گفتم : این نور چیست ؟ گفت :سراج یکون فی قلبه یفرق بین الحق و الباطل و المتشابه. سپس گفت : یا غلام ایاک اذا صحبت الاخیار و جاریت الابرار أن تغضبهم علیک لأن ّ اﷲ تعالی یغضب لغضبهم ویرضی لرضاهم و ذلک ان الحکماء هم العلماء هم الراضون عن اﷲ اذا سخط الناس. یا غلام احفظ عنی و اعقل و احتمل و لاتعجل ایاک و البخل. گفتم : بخل چیست ؟ گفت : اماالبخل عند اهل الدنیا فهو ان یکون الرجل ضنیناً بماله و اما عند اهل الاَّخره فهو الذی یضن بنفسه عن اﷲ قلبه الهدی و التقی و اعطی السکینه و الوقار و الحلم الراجح و العقل الکامل.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن سدره. حکایت کرده اند که سه تن از طی در بقعه ای اجتماع کردند و آن سه، مرامربن مره و اسلم بن سدره و عامربن جدره باشند. ایشان خط را وضع کردند و هجای عربی را با هجای سریانی قیاس کردند و آن خط را بقومی از مردم ابعار تعلیم کردند.
    اسلم. [ اَ ل َ ](اِخ ) ابن سهل بن اسلم بن زیادبن حبیب رزاز، معروف به نحشل واسطی و مکنی به ابوالحسن. حافظ سلفی در سوءالاتی که از خمیس حوزی کرده آرد: اسلم منسوب است به «محلهالرزازین »، و آن محله ٔ سفلی است به واسط، و مسجد وخانه ٔ وی بدانجا بود، او مردی ثقه ٔ و امام است… جد مادری او ابومحمد وهب بن بقیه است که وی را وهبان نیز گویند. نحشل تاریخ واسط را گرد آورد و نامهای اهل آن را ضبط و طبقات آنان را مرتب کرد. در حفظ و اتقان کس را بر او مزید نبود و در حدود سال 288 هَ. ق. وفات کرد. ابوبکر محمدبن عثمان بن سمعان معدل که در حفظ و اتقان مانند او، و در بیشتر شیوخ وی شریک او بود، و پیش از سنه ٔ330 وفات کرده است، تاریخ اسلم را از او روایت کرده.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن صبیح. وی متقلد کتابت رسائل ابومسلم خراسانی بود.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن عائذ مدنی. شیخ طوسی او را در عداد صحابه ٔ صادق (ع ) شمرده است.
    اسلم. [ اَل َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک ابوعبدالملک. تابعی است.
    اسلم.[ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن عدی بن حارثهبن مزیقیاء. جدی است جاهلی. فرزندان وی بطنی از خزاعه اند و منسوب بدو اسلمی است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اخ ) ابن عمرو، مولی حسین بن علی (ع ). وی از شهدای روز عاشوراست. صاحبان مقاتل نوشته اند که حسین (ع ) او را پس از مرگ برادر خود حسن خریداری کرد و بفرزندش علی بن الحسین بخشید. پدر او عمرو ترک بود و خود اسلم کاتب حسین بن علی بود، و از مدینه با او بمکه و کربلا آمد و کشته شد. .
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن یزید ابوعمران تُجیبی. از مشاهیر روات حدیث در مصر. وی از ابوایوب و عقبهبن عامر روایت دارد و یزیدبن ابی حبیب از او روایت کند و النسائی او را ثقه دانسته است. وی در مصر وجاهتی بکمال داشت و امرا بفتاوی وی عمل می کردند.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابوتراب. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق شمرده و گوید، معاویهبن وهب از وی روایت کند.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابوخالد، مولی عمربن الخطاب. تابعی است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابورافع القبطی، مولی رسول اﷲ صلوات اﷲ علیه. صحابی است. و نام او را ابراهیم یا هرمز یا سالم ضبط کرده اند. شیخ طوسی در رجال اورا اسلم خوانده گوید: مولی رسول اﷲ است، نجاشی او راابورافع اسلم خوانده. وی بنده ٔ عباس عم پیغمبر بود و چون اسلام آورد آزاد گردید. سپس نقل کند که او در مکه ایمان آورده مهاجرت کرد و بعد از پیغمبر در جنگهابا علی شرکت کرد. و در کوفه مدیر بیت المال علی بود و دو پسر وی عبیداﷲ و علی کاتب بیت المال شدند. مؤلف اسدالغابه گوید: نام او هرمز بود، و بقول دیگر نام او را ثابت گفته و گوید قبطی بود و بنده ٔ عباس بود ووی او را به پیغمبر هدیه کرد، پس در مکه مسلمان شد و هجرت گزید و چون خبر اسلام آوردن عباس را بپیغمبر رسانید پیغمبر او را آزاد کرد. برخی وفات او را بسال 46 هَ. ق. نوشته اند. شرح احوال او در الوجیزه و بلغه، و مشترکات طریحی، و کاظمی، و رجال بحرالعلوم و جزآن آمده است. بحرالعلوم گوید: خانواده ٔ آل ابی رافع از خاندانهای مهم شیعه محسوبند. و نجاشی روایاتی از او نقل کرده است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابوریاح. محدث است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) حادی. او و رافع دو حُدی ̍ سرا بودند و برای شتران پیغمبر حُدی ̍ میخواندند.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) شقانی ابن فضل. محدث است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) قَوّاس (کمانگر). وی مکی بود. شیخ طوسی در رجال خود او را یک بار در عداد اصحاب باقر(ع ) و بار دیگر در زمره ٔ اصحاب صادق (ع ) شمرده است. علامه ٔ حلی در قسم دوم خلاصهالاقوال گوید وی مولای محمدبن الحنفیه بود و سرّی از محمدبن علی باقر(ع )فاش ساخت. پس آن حضرت بخشم شد و گفت : اگر همه ٔ مردم شیعه ٔ ما بودند سه ربع ایشان شکاک بودند و یک ربع دیگر احمق. کشی نیز این روایت را از حمدویه از ایوب بن نوح از صفوان از عاصم از سلاربن سعید جمحی نقل کرده است. شیخ عبداﷲ مامقانی بر این روایت اشکالاتی وارد ساخته است.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) (مولوی ) محمد. خلف ارشد شیخ غلامحسن بلگرامی است و در عربی و فارسی از علمای نامی. گویند حافظه اش آنقدر قوی بود که بسماعت یکباره صد شعر را حفظ میکرد. در علم ادب عموماً و علم خلاف خصوصاً بهره ٔ وافی داشت و نظم و نثر عربی و فارسی را بکمال فصاحت و بلاغت مینگاشت.
    اسلم.[ اَ ل َ ] (اِخ ) طوسی. رجوع بمحمد اسلم طوسی شود.
    اسلم. [ اَ ل َ ] (اِخ ) منقری ابوسعید. محدث است.

معنی اسلم در فرهنگ فارسی

  • سالم تر، بی گزندتر
    ( صفت ) سالم تر بسلامت تر درست تر بی گزندتر .
    اسلم اسود، وی بنام اسلم راعی نیز معروف است در وقع. خیبر در حالتی که گوسفندی از آن یک تن یهودی را می چراند ناگهان بخدمت حضرت ختمی مرتبت آمده تقاضای مسلمانی کرد و بعساکر مسلمین ملحق گردید و در حرب شرکت کرد و در همانروز بدرجه شهادت نایل گشت این قصبه و اسم این شخص محل اختلاف است برخی نام ویرا ابو سلمی می دانند .
    اسلم تجیبی،ابو عمران ام اسلم از صحابیات بود و زمان علی بن حسین ( ع ) را نیز درک کرد.

 

معنی اسلم در فرهنگ معین

  • اسلم (اَ لَ) [ ع . ] (ص تف .) سالم تر، درست تر، بی گزندتر.

 

اسلم در فرهنگ فارسی عمید

  •  اسلم: سالم تر، بی گزندتر.

 

بیشتر بخوانید; مجموعه اسم های پسرانه ترکی که با حرف الف شروع می شود  زیبا همراه با معنی کامل

 

ریشه اسم اسلم

نوع: پسرانه
ریشه اسم: ترکی،عربی
معنی: سالم تر

 

فراوانی اسم اسلم

فراوانی نام اسلم در دسترس نمی باشد.

 

اسم های مشابه اسلم

سلم، اسلما، اسلام، باسلماز، اسکلم، استم، مسلم، سالم، آسام، اسامه، اسمر، اسال، اسیم، حسام، آسال، املح، شالم، ارسام، تلم، پلم، سلام، اسلان، لسان، آساد، اسد، اساک، آسیا، آسا، امیل، رسام، بسام، ایلیا ،آرسس، آلیا، آلهه

 

اگر نام مشابه دیگری میشناسید و یا معنی دیگری برای نام اسم اسلم  میدانید در بخش نظرات با دیگر علاقه مندان به این اسم به اشتراک بگذارید.

 

نظرات شما پس از بررسی و تایید مدیر نمایش داده می شود.

کلیه حقوق برای وب سایت نماگرد محفوظ می باشد و کپی فقط با ذکر لینک پست مجاز است.